سرو شیراز free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
![]()
لینک های زیررو کلیک کنید و همشو تقدیم میکنم به دوست خوبم ایلیا که امیدوارم همیشه سالم و کامروا باشه 


![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن: در پایان از برادر ا رجمند و گرامی خود اقای هاشم فردوئی بابت راهنمایی ومشورت دلسوزانه ایشان متشکرم
حکایت عاشقانه کتایون وگشتاسب یعنی فصلی از زندگینامةکتایون
ـدر پادشاهی لهراسب روی میدهد .هنگامیکه گشتاسب در آرزوی تصاحب تخت کیان از پدر قهرمی کند وبه کشورروم می آید ،مهتردختران قیصر روم که کتایون نام دارد،شبی در خواب می بیند که درانجمنی مرد بیگانه ای را به همسری بر می گزیند.
کتایون چنان دید یک شب به خواب
که روشن شدی کشور از آفتاب
یکی انجمن مرد،پیداشدی از انبـوه مردم ثریا شدی
سر انجمن بود یگـانه ای غریبی دل آزار و فرزانه ای
در شاهنامه ی ثعالبی جشن عروسی کتایون و گشتاسب سه روز پی در پی است اما در شاهنامه ی فردوسی ، جشن یک روزه است و کتایون در همان روز به نشانی که در خواب می بیند ، گشتاسب را می شناسد و به همسری برمی گزیند .
کتایون دست شوهر را می گیرد وکاخ شاهی را ترک می کند ومانندزنی عادی به خانه ی شوهر درسرای کدخدا می رود .کتایون بخت خود را میپذیردوازسرراستی هرچه دارد به پای مردش می ریزد .یگانه گوهرگرانبهایش را می فروشد ونیازهای زندگی نوینش را فراهم می آورد. اما بیش از دینارهایی که خرج گشتاست می کند مهر بیدریغ خود را سخاوتمندانه به شوهر می دهد . گوشه هایی از روزهای گمنامی گشتاسب درروم ،در شاهنامه آمده است .
درگشتاسب نامه ی دقیقی می خوانیم که کتایون از گشتاسب دوفرزند می آورد.
اسفندیار و پشوتن ـ
ترکها به بلخ تاخته و آنجا را به غارت گرفته و مردم را قتل عام نمودهاند. لهراسب با اینکه با آنها دلیرانه رزم کرده ولی کشته شده است.
گشتاسب در این موقع شاه سیستان است و زن او در نزد لهراسب میباشد. این زن دارای یک دنیا احساس و در عین حال محتاط و خیلی عاقل و هوشمند میباشد. برای نجات بلخ از دست ترکان به شیوهی آنها لباس میپوشد و اسبی از اصطبل سوار شده و به سرعت راه سیستان را که شوهرش گشتاسب در آنجا بوده است، در پیش میگیرد. ناراحت و مضطرب برای آنچه در بلخ گذشته، بدون اینکه خواب به چشمش آید شب و روز راه میپیماید، به طوریکه در هر روز راه دو روز را طی میکند تا به نزد گشتاسب میرسد و به او خبر میدهد که یک سپاه تورانی به بلخ آمده و لهراسب کشته شده و روز از این واقعه شب تاریک و پر از درد و رنج شده است.
زنی بود گشتاسب را هوشمند
خردمند و دانا و رایش بلند
از آخر چمان بارهای بر نشست
به کردار ترکان میان را به بست
از ایران ره سیستان بر گرفت
وز آن کارها مانده اندر شگفت
نخفتی به منزل چو برداشتی
دو روزه به یک روز بگذاشتی
چنین تا به نزدیک گشتاسب شد
به آگاهی درد لهراسب شد
گشتاسب ابتدا کار را سهل میپندارد و زنش به او میگوید که موضوع خیلی جدیتر از آنست که تصور میکنی:
چنین داد پاسخ که یاوه مگوی
که کاری بزرگی که آمدش روی
شهنشاه لهراسب را پیش بلخ
بکشتند شد بلخ را روز تلخ
وز آنجا بنوش آذر اندر شدند
ز دوهیر بد را همه سر زدند
زخونشان فروزنده آذر بمرد
چنین بد کسی خوار نتوان شمرد
ببردند بس دخترانت اسیر
چنین کار دشوار آسان مگیر
و اضافه میکند که تمام دختران تو را اسیر کردهاند و به آفرید دختر تو را که وزش نسیم به او دسترسی نداشت، تاج از سرش برداشتهاند و ظلمهای ناگفتنی کردهاند و طوری با احساس صحبت میکند که اشکهای خونین از چشم شوهرش جاری میشود و گشتاسب چنان تحت تاثیر قرار میگیرد که فوراً برای نجات بلخ لشکر میآراید و حرکت میکند
چو آگاه شد دختر گژدهم که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود برسان گردی سوار همیشه بجنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گرد آفرید زمانه زمادر چنین ناورید
چنان ننگش آمد ز کار هجیر که شد لاله رنگش بکردار قیر
بپوشید درع سواران جنگ نبود اندر آن کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره بزد بر سر ترگ رو می گره
"دژ مرزی در آستانه سقوط است. حالا گژدهم پیر مانده و یک دژ بی پناه بر سر راه ایران. در دژ اما کس دیگری هم هست. همو که قلبش برای ایران می تپد. از نامش اگر می پرسید گُرد آفرید صدایش می کنند. دختر زیباییست! ... و دلیر و شجاع و درنده همچون شیر..."
یکی از پهلوانان زن سرزمین ایران . از او به عنوان دختر گژدهم یاد می کنند که با لباسی مردانه با سهراب زورآزمایی کرد. فردوسی بزرگ از او به نام زنی جنگجو و دلیر از سرزمین پاکان یاد می کند
گرآفرید پهلوان ، در داستان شاهنامه این چنین از سپاه توران هماورد می طلبد:
فرود آمد از دژ به کردار شیر کمر برمیان باد پایی بزیر
بپیش سپاه اندر آمد چو گرد چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران دلیران و کارآزموده سران
چو سهراب شیراوژن اورا بدید بخندید و لب را به دندان گزید
چنین گفت کامد دگر باره گور بدام خداوند شمشیر و زور
بپوشید خفتان و بر سر نهاد یکی ترگ چینی به کردار باد
بیامد دمان پیش گردآفرید چو دخت کمند افگن اورا بدید
کمان را بزه کرد و بگشاد پر نبد مرغ را پیش تیرش گذر
بسهراب بر تیر باران گرفت چپ و راست سواران گرفت
گردآفرید دختر زیبا و چابکسوار کژدهم که پدرش در مرز ایران و توران مرزبان بود. هنگامی که به دستور افراسیاب لشکری به سرکردگی سهراب برای جنگ با ایرانیان وارد مرز ایران شد گردآفرید لباس رزم به تن کرد و به جنگ سهراب رفت. مبارزه تن به تن بین سهراب و گردآفرید شروع شد و سهراب نمی دانست که گردآفرید زن است زیرا او در لباس و کلاه رزمی شبیه مردان بود، ناگاه در حین جنگ کلاه از سر گردآفرید بزمین افتاد و موهایش نمایان شد، سهراب آن موقع دانست که طرف مقابل او دختر است، دلباخته و عاشقش شد و از او خواستگاری نمود ولی گردآفرید چون سهراب را ایرانی نمیدانست و از هویت او که پسر رستم بود آگاهی نداشت این همسری را نپذیرفت زیرا نمی خواست همسر یک نفر غیر ایرانی باشد که فرماندهی لشکر دشمن را بر عهده داشت بشود
معروفترین زنی که در شاهنامه حضور دارد گردآفرید است
هنگامی که گرد آفرید ، بعد از نبرد با سهراب ، به درون دژ باز می گردد ، از بالای دژ این چنین سهراب را ریشخند می کند و برای او رجز می خواند :
بخندید بسیار گرد آفرید بباره برامد سپه بنگرید
چو سهراب رادید بر پشت زین چنین گفت کای شاه ترکان چین
چرا رنجه گشتی کنون بازگرد هم ز آمدن هم زدشت نبرد
بخندید و اورابه افسوس گفت که ترکان ز ایران نیابند جفت
چنین بود و روزی نبودت منت بدین درد غمگین مکن خویشتن
منابع : سایت عجایب - سایت داستان ایرانی - ویکی پدیا - شاهنامه فردوسی
چند لینک دیدنی :
گفتگو با تنها زن شاهنامه خوان ( نقال) ایرانی کلیک کنید
پ.ن: امروز صبح جمعه میخواستم برم بیرون که نشد و حالاکه آمدم نت دوست خوبم داراوش که با سوپرایزش منو غافلگیر کردم خواستم تشکر کنم و بگم که چه ساده میتونیم یه قلب رو شاد کنیم با محبتمون .........مرسی گلم
پ.ن: امروز رفتم فال زن متولد مرداد رو خوندم شاید ١٠ بار خوندمش چقدر عجیبه شبا هت این خصوصیات با شخصیت من
چه رویای زیبایی است. یا شاید هم نیست. هر چه هست دلپذیر است. دلپذیر با کمی تلخ مزگی... سهراب گویی در رقص است. رقص شمشیر!
شمشیرش را بالا می آورد و با آهنگ خاصی به شمشیر همرزمش می کوبد. همرزمش کیست؟ یک دختر زیبا!
شمشیر را بر نیان می گذارد. بر اسب سوار می شود و هم گام با دختر زیبا اسب می راند. باز از اسب پیاده می شود و باز رقص شمشیر می کند. سهراب به آهنگ رقص، شمشیر را بالا می برد. نور خورشید بر چشمش می تابد. ناگهان تیغی سینه اش را می بُرد. چه زخم دلخراشی! چه زخم شیرینی!! سهراب به چهره دختر زیبا نگاه می کند. دختر در حالیکه باد با گیس های بافته شده سیاهش بازی می کند می خندد. شمشیر خونین را به نیان می گذارد و به سمت دژی در دوردست فرار می کند...
... سهراب از خواب پرید. تهمینه نگاهش کرد و لبخند زد. پور رستم دستان در میان نوازش دست های لطیف مادر قدرتی نداشت. تهمینه دستی بر بازوی ستبر سهراب خردسال کشید و در دل زور و توان رستم را ستود. چه تفاوتی بود بین رستم و سهراب؟! یکی پر از خرد و اندیشه بود و دیگری خام و عجول:
چو رستم پدر باشد و من پسر
نباید به گیتی کسی تاجور
در میان سپاه توران که رهسپار ایران است، در میان بزرگان و خردمندان گفتگو جاریست. اما بر همه احوال کودک خردسالی حکم می راند. سهراب به این می اندیشد که کیکاووس را سرنگون کند و رستم را به پادشاهی ایران بنشاند.
سهراب: اولین هدف کجاست سردار؟
- دژ مرزی که در حد فاصل مرز ایران و توران است. باید دژ را فتح کرد.
سهراب: حکمران دژ کیست؟ یار و یاور او کیست؟
- گژدهم ... او از پهلوانان قدیمی ایران است که اینک رخت کهنسالی به تن کرده. شخص قابلی به جز هژیر در دژ نیست که به پیشواز ما بیاید. شکست او هم حتمی است...
سهراب: هیچ کس دیگری نیست؟
- هیچ کس سرورم... هیچ کس...
در میان دژاما کسی بود که قلبش برای ایران می تپید...
دژ مرزی در آستانه سقوط است. هژیر بی تعقل و اجازه به جنگ سهراب رفته و شکست خورده است. حالا گژدهم پیر مانده و یک دژ بی پناه بر سر راه ایران. در دژ اما کس دیگری هم هست. همو که قلبش برای ایران می تپد. از نامش اگر می پرسید گُرد آفرید صدایش می کنند. دختر زیباییست! ... و دلیر و شجاع و درنده همچون شیر...
از یک سو:
زنی بود برسان گُردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گُرد آفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
و از سوی دیگر:
یکی بوستان بُد اندر بهشت
به بالای او سرو، دهقان نکشت
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان
امید دژ به گُرد آفرید است. دختر زیبا برای پاسداری از ایران باید به جنگ سهراب برود...
***
سهراب از دور جوان رعنایی دید. گُرد آفرید بود که زره پوشیده بود و گیسوی بلندش را زیر کلاه خود پنهان کرده بود. سهراب به یاد رقص شمشیر افتاد و دلش لرزید. ندانست چرا. مبهوت ماند. گُرد آفرید نعره کشید. سهراب به خود آمد. زره به تن کرد و آماده نبرد شد. دختر ایرانی تیری به سمت سهراب پرتاب کرد و سهراب با نیزه اش به گُرد آفرید حمله برد. رد خون جاری شده بود و هر دو زخمی شده بودند. سهراب سعی کرد با نیزه گرد آفرید را از اسب بیندازد. دختر زیبا به تندی شمشیر کشید و نیزه سهراب را به دو نیم کرد. سهراب خشمگین شد و حمله برد. درگیری شدت گرفت. گرد آفرید خنجر کشید. سهراب گرز به دست گرفت. نبرد بالا گرفته بود. سهراب دست خود را خشمگینانه به سمت گرد آفرید برد، کلاه خود او را گرفت و از سرش بیرون کشید... آبشار سیاه رنگ موهای دختر ایرانی از سرش پایین ریخت و در باد بیابان وزیدن گرفت. چشمان سیاه گُرد آفرید خنجری بر قلب سهراب کشید. همه چیز به یکباره متوقف شد. همهمه ها فرو افتاد و آنچه باقی ماند سکوتی بود در میان چهره های مبهوت...
سکوت سنگین، سراسر دشت را فرا گرفت. سهراب به خود آمد. کمند به دست گرفت و به سوی گرد آفرید پرتاب کرد. دختر ایرانی اینک کت بسته در اسارت سهراب بود. سهراب باز هم در چشمان سیاه دختر زیبا نگاه کرد.
گرد آفرید گفت: سهراب! به سپاهیانت نگاه کن که چگونه به ما نگاه می کنند. جنگیدن با دختر گژدهم برای تو افتخار نخواهد بود. پس عاقل باش و کار را به مصالحه و گفتگو بگذار...
سهراب چیزی نگفت. فقط گُرد آفرید را نگاه کرد.
***
گژدهم با نگاهی آمیخته به ترس گفت: دژ در تصرف توست پهلوان جوان! اگر می خواهی قتل عام کن و اگر می خوهی امان بده. اما آگاه باش که از دست رستم دستان امان نخواهی یافت...
سهراب از شنیدن نام پدر قوت قلب گرفت. چیزی نگفت. فقط گرد آفرید را نگاه کرد و لبخند زد. گرد آفرید گفت: ایرانیان به ازدواج تورانیان در نمی آیند! هیچ میدانستی؟...
خنده از لب سهراب رفت. نگاهش را از دختر ایرانی برید و در محیط اطراف گرداند. همین یک جمله برای او کافی بود. گرد آفرید با خنجر زخمی اش کرده بود و حالا زخم کاری تری به او می زد.
دژ تصرف شده و گفتگو پایان یافته بود. سهراب برخواست. فرمان حرکت داد و رهسپار دیار ایران شد. قلمرو ایران به پور تهمتن خوش آمد می گفت و سهراب سعی می کرد به امید دیدار رستم دستان گرد آفرید را فراموش کند...
سرِ فتنه دارد دگر روزگار... من و مستی و فتنه چشم یار...
***
پیر حماسه سرا، تهمینه را عاشق رستم کرد، منیژه را به کمند عشق بیژن اسیر نمود و سودابه را در آرزوی سیاوش سوزاند، اما این بار سهراب به کمند عشق گرد آفرید افتاد و پاسخ نشنید...
ماندانا مادر کوروش نخستین زنی است که تاریخ ایران از وی یاد کرده است. وی دختر آستیاک، واپسین پادشاه سلسله ماد است.. ماندانا همسر کمبوجیه پارسی شد. به روایت هرودوت، آستیاک دختر خود ماندانا را به کمبوجیه داد. کمبوجیه از خانوادهای پارسی و فرمانبردار بود که شاه ماد او را از یک مادی، دست کم، بیزیانتر میدانست، به ویژه که کمبوجیه شخصی ملایم و آرام بود.
کمبوجیه در آن هنگام پادشاه«انشان» بود. از این ازدواج فرزندی پا به گیتی گذاشت که او را کوروش نام نهادند و چنانچه میدانیم کوروش بنیانگذار سلسله هخامنشی شد و تاریخ عنوان بزرگی را به او داد.
.jpg)
ملکه ماندانا مادر کوروش و دختر آستیاک(آخرین پادشاه ماد) در انتقال قدرت به پسرش کوروش تأثیر انکارناپذیری داشت. زن زرتشتی در این قرن از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را می گذراند. همانطور که گفته شد نمونه کامل آن ماندانا مادر کورش بود؛ که بارها کوروش به وجود او افتخار کرده است.
چون آخرین پادشاه ماد (آستیاک) فرزند پسر نداشت؛ ملکه ماندانا حق شاهزادگی داشت و به همین خاطر در انتقال قدرت به کوروش کبیر مؤثر بود. ماندانا مدرسه و گروه های پارس را بنیان نهاد که در آن عده زیادی از پسران همسن و سال کوروش، تیراندازی، اسب سواری و فنون نبرد را می آموختند. گذشته از این ماندانا به کوروش آموخت که حق چیست و نا حق کدام است و احترام فوق العاده ای را که کوروش نسبت به مادرش ماندانا رعایت میکرد؛ به پاس داد و عدالتخواهی بود که از او آموخته بود.
.افسانه تولد و بزرگ شدن کوروش کلیک کنید
منشورز آزادی کوروش هخامنشی به چند زبان زنده دنیا کلیک کنید
چرا عصر جمعه ها دلگیر است؟ کلیک کنید
هدیه ای برای تو کلیک کنید
ناوگان پارسیان در ساحل پهلو می گیرد
ارتش خشایارشا به سمت آتن پیش می رود
پیروزی نزدیک است
پارسیان با سرافرازی به آتن وارد می شوند
شهر خالی است
همه یا در دریا شکست خورده اند یا از شهر گریخته اند
آتن فتح شد "
آرتمیس یا آرتمیز در لغت به معنی راست گفتار بزرگ است
از آرتمیس به عنوان نخستین و تنها زن دریا سالار جهان تا به امروز نام برده اند
او به سال 480 پیش از میلاد به مقام دریا سالاری ارتش شاهنشاهی خشایارشا رسید . و در نبرد ایران و یونان ارتش ایران را از مرزهای دریایی هدایت می کرد
آرتمیس با خردمندی و کارآمدی بی همتایی٬ کشتیهای جنگی دیو پیکر را رهبری کرد و با فرماندهی درست بایسته خویش٬ در حالی که بسیاری از ناوگانهای دیگر از دشمن شکست خوردند، ناوگان تحت فرماندهی او بر یونانیان پیروز شد
این زن فرمانده از رایزنان جنگی خشایارشا نیز بوده است
تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی و برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند
چون شیرویه همهی برادرانش را کشته بود و هیچ فرزندی از خسروپرویز نمانده بود تا به پادشاهی برسد و تنها دو دختر وی پوراندخت و آزرمیدخت باقی مانده بودند، پوراندخت را به پادشاهی برگزیدند و سکه به نام وی ضرب کردند. در کتاب ایران در آستانة یورش تا زیان، آمده که پس از مرگ اردشیر سوم پیشینیان خسروپرویز باقی نمانده بودند پس سپاه تیسفون (پایتخت ساسانی) وی را به شاهی برگزید. انگیزهی پادشاهی پوراندخت نبودن مردانی برای پادشاهی نبوده بلکه برگزیده شدن وی را به این جایگاه از بنیاد تمدن و فرهنگ درخشان و گسترهی ایران زمین دانسته که در آن بانوان فرهیخته به پایگاههای بلند میرسیدهاند.
حکیم ابولقاسم فردوسی طوسی از بزرگترین و برجسته ترین شعرای جهان شمرده میشود. کتاب وی (شاهنامه) دریای حکمت،معرفت،اخلاق و درس زندگیست. شعر از عناصری است که به وسیله آن می توان به فرهنگ مردم زمان آن پی برد.
صحبت اصلی ما در باره جایگاه و مقام زن در شاهنامه فردوسی است که نشان از نوع فرهنگ و رویکرد جامعه آنروز به مسئله زنان دارد. در این یادداشت به معرفی پوراندخت دختر خسرو پرویز می پردازیم که در سال های آخر سلسله ساسانی حکمرانی کرد.
پوراندخت:
پوراندخت که با نامهای ابوران، بوران، پوران و توران دخت نیز از او یاد شده است، سی امین شاه و به گفته خوارزمی بیست و پنجمین پادشاه ساسانی در سال 630 میلادی و دختر خسروپرویز است.(واژه «بور» به معنای سرخ و گلگون)
پوراندخت پس از کودتای شهربراز( به تعبیر مورخان و گراز به تعبیر شاهنامه و شهریار به قلم طبری)، بر تخت شاهان ساسانی تکیه زد.
برخی منابع از جمله فرهنگ جامع شاهنامه نوشتهی زنجانی، پادشاهی وی را پس از اردشیر سوم گزارش نموده ولی منصوررستگار فسایی در فرهنگ نام های شاهنامه به تخت نشستن وی را پس از کشته شدن فرایین آورده است
خوارزمی در کتاب مفاتیح وی را با لقب سعیده میشناساند و در بیشتر منابع وی را دادگستر خواندهاند. بلعمی در تاریخ خود آورده پوراندخت چنان داد بگسترانید که هیچگاه در روزگاران گذشته مانندی برای آن دیده نشدهبود. در لغتنامه دهخدا نیز که به روایت از نسخه خطی بلعمی، دربارهی عدل و انصاف وی بسیار سخنها گفته شده است به گونهای که خود وی گفته بود: «به عنایت حق سبحانه و تعالی من چنان امیددارم که شما عدل و عطا از من ببینید چنانکه از هیچکس ندیده باشید.»
گفته شده که وزیر او پوس فرخ خراسانی بوده است.
پوراندخت در سال 631 پس از زایش مسیح بر تخت نشست. به گفتهی حمزه اصفهانی، پوراندخت پیراهنی زیبا و نگرهدار و سبزرنگ بر تن، شلواری به رنگ آبی آسمانی بر پای و تاجی از نگینهای آبی رنگ بر سر میگذاشت و بر تخت پادشاهان ساسانی تکیه میزد. وی در نامه و سخنرانی آغازین خود همگان را به دادگستری و فرمانبرداری خواند و گفت: «پادشاهی وابسته به زن یا مرد نیست بلکه به دادگری بسته است.» وی ماندهی خراج مردم را بخشید و از آن گذشت و عاملان کودتاهای پی در پی در دربار و قاتلان شاهان به ویژه قاتل اردشیر سوم به نام پیروز خسرو را به کیفر رساند و سکه نو با نگاری نو ضرب کرد و فرمان داد با کشاورزان به نیکی رفتار شود و همهی پلها را در گسترهی شاهنشاهی بازسازی کنند. در بیشتر منابع آمده که پوراندخت چلیپای عیسی مسیح را که خسروپرویز آن را از گنگ دژ (بیت المقدس) به غنیمت آورده و با این کار باعث بروز جنگ های خونین میان ایران و روم شده بود به هراکلیوس امپراتور روم خاوری بازگرداند و با این کار به جنگهای بیست و شش ساله ایران و روم (630-604) پایان داد و پس از آن صلحی پایدار میان ایران و روم بسته شد.
پوراندخت در هنگامهی پادشاهی خود بنای آتشکده ایستنا و بناهایی در قهستان یزد ساخت که امروزه به توران پشت نامیده میشود.
گویند شهربراز همسر پوراندخت بوده و به وسیلهی وی کشته شدهاست. دربارهی دوره پادشاهی او گزارشهای گوناگونی وجود دارد مدت پادشاهی وی را یک سال و چهار ماه آوردهاند که با مرگ پوراندخت در پاییز سال 631 پس از زایش مسیح به پایان رسیدهاست.
فردوسی در شاهنامه مدت پادشاهی وی را شش ماه گزارش کرده و سبب درگذشت وی را بیماری دانسته است. همچنانکه مجمل التواریخ مدت پادشاهی وی را یک سال و چند روز گزارش کرده است.
از آرامگاه این شاهنشاه زن ساسانی گزارشی در دست نیست.
در زمان پادشاهی پوراندخت پیامبر اکرم(ص) درگذشته بود و زمامداری امور مسلمانان را ابوبکر خلیفه اول عهدهدار بود و پس از سه ماه از گذشت زمامداری وی، خلافت به عمر رسید.(بلعمی، دوقرن سکوت: زرینکوب)
فردوسی در شاهنامه میگوید:
یکی دختری بود پوران نام چو زن شاه شد کارها گشت خام
که از تخت ساسان همان مانده بود بسی دفتر خسروان خوانده بود
بر آن تخت شاهیش بنشاندند بزرگان برو گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران که من نخواهم پراکندن انجمن
کسی را که درویش باشد ز گنج توانگر کنم تا نماند برنج
.پوراندخت پادشاه ایران زمانی به قدرت رسید که اعراب یکی از افتخاراتشان که در تاریخ جهان هم نگاشته شده (و براستی که کار هیج قوم و ملیتی دیگر نبود ه)این بوده که دختر زنده به گور می کردند
" سپاه دشمن در ایران می تازد...
شهر ها سقوط می کنند ...
شوش و بابل و استخر تسلیم شده اند ...
اسکندر برای فتح پارسه حرکت می کند ...
اما در کوه های کهکیلویه ...
در تنگه های در بند پارس متوقف می شود ...
دشمن راه پیش ندارد ...
سپاهیان آریوبرزن و خواهرش یوتاب راه را بر دشمن بسته اند ...
نبرد در می گیرد ...
دشمن عقب می نشیند ...
و اما ...
خیانت ...
با خیانت یکی از ایرانیان دشمن سپاهیان آریوبرزن و یوتاب را محاصره می کند ...
اما ایرانیان حلقه ی محاصره ی دشمن را می شکنند ...
آریوبرزن و یوتاب به پارسه می روند ...
اما ...
پایتخت قبل از رسیدن آنها سقوط کرده است ...
سپاهیان نا امید ...
در روبرویشان دشمن ...
و در عقب شان هم دشمن ...
خواهر و برادر ...
دلیر و بی باک ...
جنگ با دشمن ...
و مرگ در راه میهن
یوتاب در لغت به معنی درخشنده و بیمانند است
از یوتاب به عنوان یکی از سردارن زن ایرانی نام برده اند
یوتاب خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است
وی در نبرد با اسکندر گجستک همراه آریو برزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است . او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد
از یوتاب به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای 20 قبل از میلاد تا 20 پس از میلاد نیز یاد شده است
آریو برزن و یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاویدان از خود بر جای گذاشتند
به پاس هر وجب خاکی از این ملک چه بسیار است ، آن سرها که رفته !
ز مستی برسر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسر ها که رفته
آریو برزن ......درادامه
منبع: وبلاگ افسانه های ایرانی و khafan news
آریوبرزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در برابر یورش اسکندر مقدونی به ایران زمین ، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و حماسه ی «در بند پارس» را از خود در تاریخ به یادگار گذاشت . برخی او را از اجداد لرها یا کردها می دانند.
«اسکندر مقدونی » در سال 331 پیش از میلاد پس از پیروزی در سومین جنگ خود با ایرانیان ( جنگ آربل Arbel یا گوگامل Gaugamele ) و شکست پایانی ایران ، بر بابل و شوش و استخر چیرگی یافت و برای دست یافتن به پارسه ، پایتخت ایران روانه این شهر گردید . اسکندر برای فتح پارسه سپاهیان خود را به دو پاره بخش کرد :بخشی به فرماندهی (پارمن یونوس) از راه جلگه (رامهرمز وبهبهان)به سوی پارسه روان شد وخود اسکندر با سپاهان سبک اسلحه راه کوهستان (کوه کهکیلویه)رادر پیش گرفت ودر تنگه های در بند پارس(برخی آنرا تنگ تک آب وگروهی آنرا تنگ آری کنونی می دانند) با مقاومت ایرانیان روبرو گردید.
در جنگ در بندپارس آخرین پاسداران ایران با شماری اندک به فرماندهی آریوبرزن دربرابر سپاهیان پرشمار اسکندر دلاورانه دفاع کردند وسپاهیان مقدونی را ناچار به پس نشینی نمودند. با وجود آریوبرزن وپاسداران تنگه های پارس گذشتن سپاهیان اسکندر ازاین تنگه های کوهستانی امکان پذیر نبود. ازاین رو «اسکندر» به نقشه جنگی ایرانیان درجنگ ترموپیلThermopyle متوسل شد وبا کمک یک اسیر یونانی از بیراهه وگذراز راههای سخت کوهستانی خود را به پشت نگهبانان ایرانی رساند وآنان رادر محاصره گرفت.
آریوبرزن با 40سوار و5هزار پیاده ووارد کردن تلفات سنگین به دشمن ، خط محاصره را شکست وبرای یاری به پاتخت به سوی پارسهPersepolice شتافت ولی سپاهیانی که به دستور «اسکندر» ازراه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پیش ازرسیدن او به پایتخت،به پارسه دست یافته بودند.آریوبرزن با وجود واژگونی پایتخت ودر حالی که سخت در تعقیب سپاهیان دشمن بود،حاضر به تسلیم نشدوآنقدر درپیکار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او ، همه یارانش از پای در افتادندوجنگ هنگامی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زیر فرمان آریوبرزن به خاک افتاده بود.
لازم به یادآوری است که بدانید یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند.
و نکته آخر اینکه اسکندر پس از پیروزی بر آریوبرزن آن اسیر یونانی را هم به جرم خیانت کشت.
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست
..............بقیه در ادامه مطلب
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...
زنی را می شناسم من
"فریبا شش بلوکی
عشق من مرا در آغوش بگیر
و بگو مرا دوست داری
تو فقط، در ذهن من هستی
در دریای دلها فقط من و تو وجود داریم
تو تنها کسی هستی که مرا لمس میکنی
و تنهاکسی هستی که با من حرکت میکنی
تو بهترین آرزوی من هستی
با سلام خدمت دوستان گلم با توجه به بازی دوستانه ای که از طرف وبلاگ نوای همدلی دوست عزیزو ارجمندم قاسمیو دوست عزیزم سعید سپاهیان ازوبلاگ ( دوست دارم) بدان دعوت شدم 5 خصوصیت شخصیتی خودم رو که ازش آگاه هستم بیان میکنم ، هر چند دوستان باید در این مورد نظر بدهند ( خب میتونید توی کامنت نظراتتون را برام بگذارید )
دست و دل باز- منطقی -مغرور- حساس -مهربان- ..و از انجائیکه دوست زیاد دارم اما محدودیت انتخاب دارم 5 نفر از دوستانم را جهت شرکت در
این بازی دعوت میکنم خانم آزاده کریمی (وبلاگ ما چند نفر)-
آقای داریوش تنها ( وبلاگ نگاه دیگر ) - آقای همایون رقابی ( وبلاگ نوشته های همایون رقابی)-
خانم زی زی ( وبلاگ خیلی دور .......خیلی نزدیک) - دوست عزیز آقا مهدی ( نوشته هایی که پیش کس کسی نمیشود)
البته آقای رامین صابری عزیز را دوست عزیزم قاسمی انتخاب کرده اند که به همین جهت من نتونستم ایشون رو توی لیستم بیارم.
برای همه دوستان گلم آرزوی سعادت و سلامت دارم
پ.ن : در ضمن این بازی هم وبلاگ دوستان خودمان را معرفی میکنیم و هم خصوصیات خودمان را جهت آشنا شدن بیشتر